یک کتاب خودآموز تقلبی برای “اندوختن ثروت کثیف” در آسیا

منبع:آتلانتیک

ترجمه: احمد آل احمد

 

یک کتاب خودآموز تقلبی برای “اندوختن ثروت کثیف” در آسیا

وجاهت علی

 

 

6 مارس 2013

مصاحبه ای با نویسنده کتاب چگونه در قاره رو به رشد آسیا ثروت کثیف بیاندوزیم (این کتاب در ایران با عنوان توی کثیف درون من توسط احمد آل احمد ترجمه و منتشر شده است)، رمانی که به کشف تحولات اوضاع امروزی جنوب آسیا میپردازد

طرفداران داستانهای ادبی باید خوشحال باشند که محسن حمید میز کار خود در نیویورک را ترک کرده تا به دنبال رویای بزرگ خود برود و به یک رمان نویس تبدیل شود.

این نویسنده متولد پاکستان در دوران تحصیل خود در پرینستون با حضور در کلاسهای نویسندگی خلاق تونی موریسون و جویس کارول اوتز مهارتهای خود را صیقل داده است. حمید در سال 1993، در سن 21 سالگی نوشتن اولین کتاب خود دود پروانه را آغاز کرد، داستان سرنوشت دارو، یک بانکدار طبقه متوسط باهوش و نومید که در تلاش برای ورود به شبکه قدرت چشمگیر دریایی و مادی نخبگان لاهور است. انتشار رمان دود پروانه در سال 2000 تحسینها را برانگیخت و ستاره شهرت حمید در مقام نویسندهای کنجکاو و آشنا با پاکستان مدرن در دوران پسا هستهای درخشیدن گرفت.

رمان دوم حمید، بنیادگرای ناراضی در سال 2007 منتشر شد و توجه جهانیان را به خود جلب کرد و در فهرست نامزدهای دریافت جایزه معتبر بوکر مردان قرار گرفت. این رمان پرانرژی و پرالتهاب که پس از حادثه یازده سپتامبر نوشته شده، تکگویی نمایشی چنگیز، یک مسلمان پاکستانی تحصیل کرده در آمریکا با یک آمریکایی ناشناس و خاموش در یکی از کافههای لاهور است.

با این حال به نظر میرسد که جدیدترین رمان حمید، چگونه در آسیای رو به رشد ثروت کثیف بیاندوزیم، به ادعای نقد صریح نیویورک تایمز جایگاه او را به عنوان یکی از خلاقترین و با استعدادترین نویسندگان این نسلتضمین کرده است. این رمان هر چند در قالب یک “کتاب خودآموز” و با استفاده از ضمیر دوم شخص تحریر شده، اما سرنوشت هزلآمیز شخصیت فرصتطلب آن که تنها با نام “تو” شناخته میشود، به تدریج به مراقبهای پرتحرک و امیدبخش در موضوع مرگ و به برشی چند لایه و رقتانگیز از روزگار مدرن جنوب آسیا تکامل مییابد که پیچیدگی روزافزونی را تجربه میکند.

ماه گذشته با حمید در مورد جدیدترین رمان او و زندگی در پاکستان صحبت کردم.

این اثر به شیوه یک کتاب خودآموز نوشته شده و عنوان چشمگیر چگونه در آسیای رو به رشد ثروت کثیف بیاندوزیم را بر خود دارد که میتواند عنوانی واقعی و جذاب برای کتابی در دهلی یا کراچی باشد. در رمان سوم خود چرا به این موضوع خاص پرداختهاید؟

داستان عنوان کتاب به دورانی باز میگردد که با یکی از دوستان که دبیر یک نشریه ادبی در نیویورک بود در مورد کتابها گفتگو میکردیم. در مورد داستانهای ادبی حرف میزدیم که اساساً چگونه به موضوع “خودآموزی” میپردازند، چرا که ما (به عنوان یک جامعه) تصور میکنیم باید رمانی را بخوانید که “برای شما مفید باشد.” این تصور برای ما مفرح بود و من گفتم “شاید بهتر باشد در این موضوع صراحت داشته باشم و یک رمان ادبی بنویسم که یک کتاب خودآموز باشد.”

به پاکستان برگشتم، اما این اندیشه مرا رها نمیکرد که رمان ادبی حامل نشان مبهمی از “خودآموزی” است.

شما هنگام نوشتن داستان ادبی در تلاش هستید به خودتان کمک کنید. و خواننده هم تنها برای سرگرمی سراغ داستان ادبی نمیرود، احساس میکند با واقعه دیگری روبرو میشود؛ باور دارد که این تجربه او را به فراتر از محدودههای خودش میبرد و واقعیتهایی را پیش روی او میگذارد که پیشتر ندیده است.

به این ترتیب شوخی طنزآمیز ما به یک پیشنهاد جدی تبدیل شد. شاید اثربخش میبود. به مجرد آن که نوشتن داستان را در قالب یک کتاب خودآموز آغاز کردم، متوجه شدم راههای جدید بیشماری برای ارتباط با خواننده در مقابل من گشوده شده بود، راههایی که بتوانم انگیزههای خود را صادقانه با خواننده در میان بگذارم، خواندن و نوشتن را به شیوهای محک بزنم که در کتابهای پیشین خود قادر به آن نبودهام.

و در مورد عنوان داستان چگونه در آسیای رو به رشد ثروت کثیف بیاندوزیم، حرف شما بسیار دقیق است – این قبیل کتابها در واقع در کراچی، دهلی و لاهور بسیار مورد استقبال قرار میگیرند. کتابهای خودآموز غیرداستانی خوانندگان بسیار بیشتری از ادبیات داستانی دارند.

پس من هم دوست دارم این اندیشه را محک بزنم. این کتاب به نوعی درباره اندوختن ثروت کثیف در آسیای رو به رشد است، اما همزمان چنین هدفی را هم تعقیب نمیکند.

من متوجه شدهام که زبان در جنوب آسیا یک عامل افتراق طبقاتی است. زبان انگلیسی مانند کیف پرادا است. شخصیتهای دو کتاب اول به طبقه نخبه تعلق دارند. این تفاوتهای طبقاتی به چه شکل در رمانهای شما و روزگار مدرن جنوب آسیا نمود پیدا کردهاند؟ این موضوع در تمام آثار شما تکرار میشود.

به باور من طبقهبندی اجتماعی بسیار جدی و مستحکمی در جنوب آسیا حاکم است. من بخشی از دوران کودکی خود را، از سال 1974 تا 1980 در کالیفرنیا زندگی کردم، پدرم آن موقع در رشته دکترای دانشگاه استنفورد تحصیل میکرد. سالهای آموزش و پرورش خود را در آمریکا گذراندم. به یاد میآورم که آمریکا در آن دوران و در مقایسه با امروز چنین طبقاتی نبود. امروز احساس میکنید شکاف میان ثروتمندان و فقرا به شکل روزافزونی بیشتر میشود. اما همین آمریکای امروز هم فاصله بسیار زیادی با اختلاف طبقاتی حاکم بر جنوب آسیا دارد. این شرایط اینجا واقعاً غلبه دارد. مردم میتوانند پیشرفت کنند، نه این که همیشه محکوم به در جا زدن باشند، اما این پیشرفت بسیار دشوار است.

سال 1980 که به پاکستان بازگشتم، 9 ساله بودم، یادم هست که به خانه پدربزرگم آمدیم. همان روز اول بازگشت از مادرم پرسیدم این آدمها (کارکنان) اینجا برده هستند؟ مادرم پاسخ داد نه، اینها خدمتکار هستند.

این واقعیت که من – در بستر پرورش آمریکایی – فکر کردم اینها برده بودند، بسیار گویا است. من در نگاه 9 ساله خودم “بردهها” را میدیدم! برای من تکاندهنده بود. و هنوز هم وقتی به جامعه پیرامون خودم نگاه میکنم، هنوز همین حس تکاندهنده را تجربه میکنم.

این واقعیت در همه داستانهای من نمود دارد. کتابهای اول من در واقع درباره طبقه متوسط، آدمهای مرفهتر طبقه متوسط، آدمهایی هستند که در جایگاه اقتصادی طبقه متوسط قرار دارند و مایل هستند پیشرفت کنند و خود را به طبقه نخبه برسانند.

این بار میخواستم پرده بزرگتری داشته باشم که جامعه را حدوداً به 12 سطح متفاوت اجتماعی – اقتصادی تقسیم کند: از “فقیر خاکسترنشین” تا “پسر روستایی” تا “مهاجر شهرنشین فقیر” تا “نسبتاً فقیر” تا “کارآفرین طبقه متوسط” تا “آدم طبقه متوسط صاحب کار” تا “آدم مرفه” و غیره و غیره. همچنین مایل بودم نمودار زندگی تا دوران سالمندی را ترسیم کنم. فکر میکردم اگر بتوانم جامعه پاکستان را از دیدگاه نوع زندگی و طبقهبندی اجتماعی اقتصادی دستهبندی کنم، میتوانم تصویر کاملتری از نمای یک جامعه ارائه کنم.

رمانهایی که چنین هدفی را تعقیب میکنند معمولاً مفصل هستند، داستانهایی هستند که در صدها و صدها صفحه گسترده شدهاند. من تمایلی به نوشتن یک کتاب عظیم نداشتم، هم به این دلیل که چنین هدفی را تعقیب نمیکردم و هم به این دلیل که کتابهای کم حجمتر با سهولت بیشتری میتوانند غیرخوانندگان را به خواندن ترغیب کنند، و بیشتر افرادی که در پاکستان میشناسم، آدمهایی هستند که داستانهای ادبی را نمیخوانند.

برایم سوأل بود که چنین موضوع گستردهای را چطور میتوانستم در مقیاسی کوچک تعریف کنم، در نتیجه تصمیم گرفتم این شخصیت را در لایههای گوناگون تعقیب کنم، به این ترتیب میتوانستم کتاب کم حجمی داشته باشم که تصویری بزرگتر را ترسیم کند.

این کتاب همچنین درباره پیر شدن است، و من که تجربیات بیشتری اندوختهام و احساس میکنم نباید تنها در مورد تجربیات شخصی خودم بنویسم. متوجه شدم با سهولت بیشتری میتوانم درباره تجربیاتی بنویسم که شاهد آن ها بودهام اما خودم آن ها را نزیستهام.

در کتاب مینویسید “برای اندوختن ثروت کثیف در قاره رو به رشد آسیا، درس خواندن گامی بسیار اساسی در مسیر پیشرفت به حساب میآید.” با این حال شخصیتهای رمانهای قبلی شما با وجود تعلق به طبقه متوسط بالا یا امتیازات خود، قربانی محیط خود میشوند. ما در این کتاب شاهد صعود یک شخصیت از فقر و خاکسترنشینی تا موفقیتی نسبی هستیم. با این وجود و بر خلاف آن رمانها، این کتاب با اشارهای پر امیدتر به پایان میرسد. چه انگیزهای پشت این تغییر لحن نهفته است؟

بخشی ناشی از جایگاه من در زندگی خودم است. احساس میکردم تنها ارائه یک تصویر انتقادی نمیتوانست همه هدف مرا تأمین کند. میدانید که من بسیار سهلگیر هستم؛ کتابهای قبلی من تنها مدعی نبودند که (در پاکستان) همه امور در هم ریخته هستند. اما در آغاز فرآیند آموزش هنر نوشتن، شاید سادهتر آن باشد که مطلبی را بنویسید که تصور میکنید ارزش هنری دارد، حتی اگر که پایان خوشی نداشته باشد. چرا که خوشبختی به نوعی کلیشهای و سطحی است.

اما من اینک 41 سال سن دارم، و هنوز در حال آموختن هستم که چگونه باید نوشت، دانشی بیش از گذشته دارم، و شاهد هستم که والدینم سالمندتر میشوند. بر این باور هستم که میتوانید ارزشی هنری بیابید که به نوعی به پایانی خوش ختم شود یا خوشبختی میتواند خود یک پایان باشد.

به علاوه هنگام صحبت از پاکستان، بدبینی و دید منفی بیش از اندازه زیاد است. نمیخواستم چشم خودم را بر مشکلات واقعی جامعه پاکستان ببندم، و این رمان نیز به همین موضوع میپردازد، اما مایل بودم عنصر امید و رستگاری را نیز در آن ترکیب کنم، و برای من بسیار مهم است که این عناصر را به جهان، به زندگی خودم و به هنر خودم تزریق کنم.

زمانی که جوانتر بودم چنین احساسی نداشتم. یکی دیگر از دلایل نیز این بود که هنگام بازگشت به پاکستان، از نزدیک شاهد واقعیت سیاسی شدن مذهب بودم.

پدربزرگ و مادربزرگ من روزی پنج نوبت نماز میخواندند، اما در مورد باورهای شخصی خود سکوت میکردند. در زندگی روزانه خود آدمهای آزاداندیشی بودند؛ مادربزرگم در بخش خدمات اجتماعی کار میکرد و پدربزرگم یک مهندس بود، اما هرگز صحبتی از دین و مذهب نمیکردند. به یاد ندارم حتی یک بار در مورد دین و مذهب با ایشان گفتگو کرده باشم. اما آنها اهل نماز بودند، روزه میگرفتند و این باورها را عمیقاً شخصی میدانستند.

اینک اما حس میکنم مذهب در پاکستان به شدت سیاسی شده است، در کشورهای دیگر نیز همین وضعیت حاکم است، به این معنی که دین و مذهب دیگر منبع آسایش بنیادین و معنوی نیست که در گذشته برای مردم به ارمغان میآورد. من به روشی غیرمذهبی میخواستم به این مسایل اشاره کنم.

این گفته شما مرا به یاد نکتهای انداخت که در رمانهای شما شاهد هستم، این رمانها همیشه اشارهای به نقش مذهب در پاکستان دارند. در رمان دود پروانه، برخورد راوی داستان با مذهب شکلی “بنیادین” دارد. در کتاب بنیادگرای ناراضی، راوی داستان در قالب اقتدار و اعتراض به مذهب گرایش پیدا میکند. راوی این رمان هر چند خود احکام مذهبی را به جا نمیآورد، اما به حضور و اهمیت معنویت و مذهب و تأثیر آن بر محیط خود اعتراف دارد. شما چه دیدگاهی به مذهب دارید و به خصوص ارتباط پاکستان با مذهب چه شکلی باید داشته باشد؟

تصور کنم مذهب را به دو بخش تقسیم میکنم که کاملاً جدا از هم نیستند. یک جنبه بزرگتر و سیاسی مذهب، سازمان دادن به گروه است. مسیحیان در برابر مسلمانان؛ مسلمانان در برابر هندوها؛ هندوها در برابر بوداییها؛ شیعیان در مقابل سنیها؛ کاتولیکها در مقابل پروتستانها و به همین ترتیب. من شخصاً علاقهای به این جنبه از دین و مذهب ندارم. من به شکل طبیعی تمایل یا همدلی با این نوع از هویت بخشیهای گروهی ندارم – حال مذهبی باشد، نژادی باشد، ملی باشد یا این که گذرنامه کدام کشور را در دست دارید.

اما جنبه دیگری از مذهب وجود دارد که به واقعیت دیگری میپردازد، این که همه ما خواهیم مرد، افرادی که به ایشان عشق میورزیم، خواهند مرد. این اندیشه برای بیشتر ما بحرانی بسیار عظیم میآفریند. انسان با توجه به رشد و تکامل خود همیشه در تلاش بوده راهی در برابر این بحران بیابد. میگوییم “نگران نباش، سرنوشت بهتری در انتظار تو است (پس از مرگ)،” یا مدعی هستیم “زیاد به این زندگی دل نبند – این عمر گذرا است.”

این سنتهای معنوی رشتههای بسیار گوناگونی دارد، اما به باور من این سنتها ارزشمند هستند، نه در مقام این تعصب که “دین و مذهب من بر حق است و دین تو باطل،” بلکه در جایگاه تلاشهای گوناگونی که به مردم کمک میکند بحران فانی بودن خود را درک، کشف و تجربه کنند و با آن کنار بیایند، بپذیرند که انسان هستند.

به اعتقاد من دین و مذهب سازمان یافته تنها راه رویارویی با این مسایل نیست. مردم به کمک هنر، با شیوه زندگی روزانه خود، با موسیقی، با مراقبت از کودکان یا والدین خود به این بحران میپردازند؛ با عاشق شدن. این دیدگاه و تلاش جمعی برای من جذاب و به اعتقاد من بسیار حیاتی است.

در مورد پاکستان و مذهب، نگرانی من از تلاشی است که حکومت یا بازیگران گوناگون خصوصی برای جا انداختن جنبه نخست مذهب میکنند – برنامه تفرقهانگیز “ما در مقابل آنها” و این باور که “من بر حق هستم و تو باطل، تو از ما هستی و او از ما نیست!” – که جنبههای منفی بحثانگیز بسیاری دارد که معمولاً در مورد آن ها میشنویم، مسایلی چون تروریسم، خشونت، و افراطگرایی.

جنبه منفی دیگر این دیدگاه این است که مذهب را با اجبار در مسیری به پیش میراند که به سویه دوم مذهب، یعنی به جنبه معنوی آن آسیب میرساند. احساس من قطعاً این است که چنین وضعیتی در پاکستان حاکم است. این شتاب سراسیمه در پاکستان اثراتی منفی بر روی معنویت دارد و این اعوجاج مذهبی موجب شده فرهنگ از نجابت تهی شود.

میل ندارم ادعا کنم که مذهب تنها یک عنصر سیاسی دارد. و در پاکستان که به عنوان ملتی با یک مذهب مستقل از هند بنیان گذاشته شده، مذهب نقشی بسیار عمیق دارد.

اما امروز و 60 سال پس از استقلال نمیتوان پاکستانی را تصور کرد که چنین به ابعاد سیاسی مذهب وابسته نباشد. پاکستانی که اجازه دهد مذهب در حوزه اختیار مردم آن باشد، و نمیدانم چنین امری امکانپذیر هست یا خیر، اما خیلی میل دارم که چنین باشد. نشانههایی از این امر وجود دارد.

به نظر میرسد تضاد تندی در تجسم و دریافتها میان هند و پاکستان وجود دارد. هند با وجود چالشهای خاص خود رقص پر انرژی بانگرا، سینمای بالیوود، بریانی و غذای خاص، برونسپاری و پشتیبانی فناوری را دارد. پاکستان با رنگی تیره و غمناک توصیف میشود و ظاهراً نمیتوان بدون استفاده از واژههایی چون دولت ناپایدار، هرج و مرج، انفجار یا طالبان در مورد آن سخن گفت. شما و تعداد اندکی از نویسندگان از این جریان عبور کردهاید. آیا بار سنگین چنین تصویری را بر دوش خود احساس کردهاید و آیا فکر میکنید نقش و مسئولیتی دارید تا تصویری از جنبههای متفاوتتر پاکستان و 180 میلیون شهروند پاکستانی ارائه کنید؟

این نکتهای است که تلاش دارم به آن فکر نکنم اما احتمالاً آن را احساس میکنم. تصور نمیکنم هیچ کسی در مقام یک شخص بتواند نماینده یک مردم باشد. من نماینده پاکستان نیستم؛ من تنها یک مثال از تفاوت پاکستانیها با همدیگر هستم. هم در تخیل خود و هم شخصاً به این امر باور دارم. همانطور که گفتید تصورات نادرست بسیاری در مورد پاکستان وجود دارد و آدم خیلی راحت به این فکر میافتد که “میخواهم برخی از این تصورات نادرست را اصلاح کنم،” اما همزمان نمیخواهم یک بوق تبلیغاتی باشم و بگویم که “پاکستان کشوری شگفتانگیز و جذاب است!” بحرانهای واقعاً نگرانکنندهای در پاکستان وجود دارند. اما همزمان یک جامعه پر جنب و جوش و کارآمد هم وجود دارد که در حال تکامل و پیشرفت و تغییر در بسیاری از جنبهها است.

پس چالش من این است که این دریافتهای بسیار پیش پا افتاده و سطحی از پاکستان را بزدایم، بی آن که تلاش کنم یک پاکستان طالب بخشش یا یک پاکستان تبلیغاتی باشم. در متنهای غیرداستانی خود نیز تلاش دارم همین کار را بکنم، اما خیلی پیش میآید که مردم در پاکستان یا پاکستانیها در خارج از کشور به سراغ من میآیند و میگویند “تو فقط نکات منفی پاکستان را مینویسی.”

ببینید، شاید به ظاهر چنین باشد، اما من خود باور ندارم که این ادعا حقیقت داشته باشد. هنگام نوشتن از مسایلی چون نوشیدن مشروبات، مهمانیها، مردمی که پیش از ازدواج روابط جنسی دارند – باید دقت داشته باشید، برخی مردم برای ترسیم تصویری ناب و شگفتانگیز از پاکستان این مسایل را منفی میدانند. اما هیچ کسی بیرون از پاکستان نیست که این کشور را یک مکان ناب و شگفتانگیز بداند و من فکر نمیکنم در پاکستان هم کسی چنین تصوری داشته باشد.

پس این خطوط داستانی منفی به ظاهر بازتاب نامطلوبی در پاکستان دارند، اما تصور من این است که بازتاب مطلوبی برای پاکستان دارند، چرا که نشان میدهند پاکستان یک جامعه متنوع است که هنرمندان، نویسندگان، موسیقیدانها، بازیگران، پزشکان، روزنامهنگارانی را میپروراند که هر یک نماینده جنبههای بسیار گوناگون پاکستان هستند.

این ها نشان از یک جامعه سلامت دارند، علامت یک جامعه بیمار نیستند. این مسیر باریکی است که باید با دقت در آن گام برداشت.

نقش هنرمند پاکستانی در فضای حساس امروزی چه باید باشد؟ در خود کشور پاکستان، آیا هنرمند علاوه بر خلق محتوایی سرگرم کننده، عملکرد دیگری هم دارد؟

تا جایی که به من مربوط میشود، همین حالا هم “باید”های بسیاری در پاکستان وجود دارند. نباید الکل بنوشید؛ نباید پیش از ازدواج رابطه جنسی داشته باشید؛ این نوع لباسها را نباید بپوشید؛ با این لحن نباید سخن بگویید؛ یا آن بت را بپرستید یا هر باید دیگری.

در کشوری که این همه “بایدهای” معمولاً خفقان آور گریبان 180 میلیون نفر از مردم را گرفته، بخشی از مسئولیت هنرمند این است که باور به “باید” را طرد کند و هنری را خلق کند که مایل به آفرینش آن است.

به باور من رفتار مستقل انسانی، علایق و دیدگاههای شخصی به جهان اهمیت دارند. کل این مفهوم که یک هنرمند “باید” فلان کند، یا “باید” منتقد بهمان باشد – به اعتقاد من هنرمند تنها باید هنرمند باشد.

برخی از هنرمندان مایل هستند سیاسی باشند؛ برخی مایل هستند تعصبات را به چالش بکشند و برخی دیگر چنین تمایلی ندارند، اما هدف نهایی هنر این است که بیانی از احساس خویشتن باشد. در کشوری (چون پاکستان) که بسیاری از مردم به مهار زدن بر احساس خویش میبالند، تلاش برای بیان احساس خویشتن بسیار ارزشمند است.

افرادی که در رشتههای هنری فعال هستند، این آتش زیر خاکستر را در این فضا روشن نگاه میدارند و تلاش دارند این فضای کلی را بهبود بخشند. برای مثال به سنت آواز کلاسیک نگاه کنید – همسر من یک خواننده آوازهای کلاسیک است و استاد او یکی از آخرین اساتید سالمند این سنت خاص آواز جنوب آسیا است. حالا قرار نیست این سنت چون آتشی تمام کشور را فرا بگیرد. اما اگر این استاد به آموزش هنر خود نپردازد، و اگر شاگردی نداشته باشد که از او بیاموزد، این هنر با مرگ او از میان میرود.

انتقال دانستهها و مشارکت هنری، و مردمی که هنر را خلق و اجرا کنند، عملکردی بس با اهمیت در جامعه دارد. و هر روز در پاکستان تلاشهای بسیاری صورت میگیرد تا این آتش را خاموش کند.

پس تنها “بایدی” که من برای هنرمندان پاکستانی لازم میدانم این است که “باید” هنر را خلق کنند و این خود اقدامی شایسته و کافی است. این که از دیدگاه سیاسی و اجتماعی چه میکنند، به خود آنها بستگی دارد.

نویسندگان جنوب آسیا معمولاً با این پرسش روبرو میشوند: “کدام عامل فرهنگ شرق موجب الهام شما است و آیا اثر شما جذابیتی برای مخاطب غربی خواهد داشت؟” گویی تنها این دو قطب فرهنگی در جهان وجود دارند: غرب و شرق. چه پاسخی برای این پرسش دارید؟

من احساس نمیکنم گروهی از مخاطبان شرقی دارم که مردم در غرب از درک ایشان عاجز باشند.

من به عنوان یک انسان احساس میکنم میتوانم دریافتی انسانی از امور داشته باشم، بی آن که بیش از اندازه اسیر دریافتهایی چون وجود یک “غرب” و یک “شرق” باشم.

زمانی که کتاب دود پروانه را مینوشتم، بخشی از خواسته من این بود که از نگاهی نیمه آمریکایی درباره پاکستان بنویسم. پاکستان کشوری است که در آن بزرگ شدهام، و مدت زیادی از دوران جوانی خود را در آمریکا زندگی کردهام. مایل بودم در مورد مسایلی بنویسم که شاهد رشد آن ها در لاهور بودم، آدمهایی که در شهرها زندگی میکنند، مواد مخدر مصرف میکنند – میدانید، یک رمان معاصر.

کتابهای دود پروانه و بنیادگرای ناراضی به نوعی بازتاب تصاویر هم هستند. کتاب اول نگاهی نیمه آمریکایی به پاکستان است و کتاب دوم نگاهی نیمه پاکستانی به آمریکا است. این دو کشور هیچ کدام چنان ناب یا متفاوت نیستند که آدم فکر میکند.

و این رمان جدید نیز تلاشی است برای گذاری کلی از این فضا و به همین دلیل به هیچ نام خاصی اشاره نمیکنم. نه صحبتی از اسلام هست، نه مسیحیت، و نه هندوییسم. نه لیلی یا مجنون هست و نه رومئو یا ژولیت. تنها انسانها هستند و شهرها، مکانها و اموری که جریان دارند.

اندیشه تلاش برای یافتن موضوعاتی انسانی – جهانی در بستری خاص برای من بسیار سهلتر و آسودهتر از آن است که بخواهم به دنبال دریافتهای احتمالی از مفاهیم “شرقی” یا “غربی” باشم.

امروز میتوانید مردمی را در پاکستان بیابید که به زبان انگلیسی صحبت میکنند، خالکوبی و ریش بناگوش دارند و به شکلی غریب راه میروند، چرا که چنین صحنههایی را در یک فیلم آمریکایی دیدهاند. مردم انگلستان امروز غذاهای پاکستانی میخورند. و مردم آمریکا به موسیقی جاز نوازندگان ترک گوش میدهند که در استانبول بزرگ شدهاند – و هیچ کس حتی برای لحظهای دچار تردید نمیشود که شاید نکته غریبی در همه این پدیدهها وجود داشته باشد.

وجاهت علی یک روزنامه نگار، وکیل و نمایشنامهنویس است. او نویسنده نمایشنامه جنگجویان صلیبی خانگی، و نویسنده اصلی گزارش تحقیقاتی شرکت وحشت: ریشههای شبکه اسلامهراسی در آمریکا است.

تزریق امید و رستگاری به هنر، زندگی و جهان

می 16, 2020

چگونه در آسیای رو به رشد ثروت کثیف بیاندوزیم، رفیق!

می 16, 2020